هق هق اشک های ایران را
میشنیدم که باز جاری بود
بغض در سینهی زمان انگار
مملو از زخمهای کاری بود
آسمان رنگ بیقراری داشت
ابرها حامل خبر بودند
سحری که غروب میبارید
مردم انگار شعلهور بودند
موج جمعیتی که میجوشید
از غمی تازهتر خبر میداد
اشک و تکبیر، توامان بودند
شهر، فریاد خشم سر میداد
گرچه داغش عجیب سنگین است
عزم ما کم نمیشود هرگز
پای این عهد تا ابد هستیم
پشت ما خم نمیشود هرگز
رفته او از میان ما، اما
تا ابد تکیه گاه ایران است
از من و از تو زندهتر خود اوست
حرف من نیست حرف قرآن است












